برشی تلخ از یک روز سخت

بعد از چند روز انتظار رفتم تعمیرگاه و ماشین رو تحویل گرفتم ، تقریبا هر چی پول در بساط داشتیم هزینه کرده بودم واسه تعمیرش ، استارت زدم روش شد و حرکت کردم ، چهارراه اول چراغ سبز بود و رد شدم ، چهارراه دوم چراغ قرمز بود ، منتظر موندم و با سبز شدن […]

چالش ۹۰ روز نوشتن – روز پنجم (روز بدون موبایل)

مجموعه «چالش نود روز نوشتن» ابتدا در کانال شخصی من منتشر میشه و صرفا تعداد معدودی از اونها در وبلاگ بازنشر میشه . امروز صبح وقتی رسیدم سر کار متوجه شدم موبایلم همراهم نیست ، البته من دوتا موبایل دارم ؛ یکیش بدون تقریبا هیچ نرم افزار خاصی و صرفا مخصوص تماس های کاری و […]

دومینوی خشم

همه چیز از اونجایی شروع میشه که یه نفر پشت تلفن یا رودررو خشمگینت میکنه ، یا با قرار گرفتن در یه شرایط نامطلوب عصبانی میشی و بعد دیگه کنترل همه چیز از دستت درمیره ، اکثر آدما (طبق مشاهدات تجربی خودم 🙂 ) در حد نرمالی توانایی کنترل خشم خودشون رو دارن ، همون […]

در آداب کمک خواستن

۱/ اگر در انجام کاری به کمک کسی نیاز داریم باید محترمانه از او تقاضای کمک کنیم . ۲/ غالب افراد جواب مثبتشان دو معنی دارد ، یا مایل به کمک هستند و یا درگیر تعارف و رودرواسی ، تا حد امکان سعی کنیم دیگران را تحت فشار رودرواسی قرار ندهیم و اگر هم متوجه […]

آشفتگی

پیش نوشت : نوشته ی زیر احتمالا خیلی بی نظم ، آشفته و احتمالا بدون سو و نتیجه ی خاصی خواهد بود ، ملغمه ای است از نیمسال عمر که به چشم بر هم زدنی گذشت . بارها از خودم پرسیدم و هنوز هم می پرسم که منِ جوانِ حالا حدودا ۲۸ ساله کجای زندگی […]

قسمتی از روزنوشته ی چهارشنبه

شاید همون قدر که من خودم رو محق میدونم زهرا هم خودش رو محق بدونه ؛ و چه بسا بیشتر ! زندگی همین طوریه دیگه ، تو همه ی دنیا رو از دو تا چشم خودت می بینی ، و نه چشم دیگری . شاید این آدم صبور و آروم و منطقی که من توی […]

یک قدم بزرگ به سمت آرامش

اواخر سال ۹۵ بود که برخی مشکلات در زندگی شخصیم آرامش و تمرکزم رو ازم گرفت ، واقعیت اینه که تو هر قدر هم که آدم صبور و بردباری باشی گاهی سختی های زندگی بدجور عرصه رو بر تو تنگ میکنن و اصطلاحا کم میاری و برای من همینطور بود . مراجعه به مشاوره ، […]

استاندارد دوگانه

ساعت حدود ۱۲ شب هست و من روی تخت بخش تزریقات بیمارستان دراز کشیدم و چشم دوختم به سرمی که هنوز خیلی مونده تا تموم بشه ، خسته ام از حال این چند روزه و امیدوارم که هر چه زودتر حالم بهتر بشه . یه آقایی از در اتاق تزریقات میاد تو و آمپولشو میزاره […]

۲۶ ساله شدم / خودم تنهایی

شاید برای اولین بار توی عمرم امسال اصلا دلم نمیخواست روز تولدم برسه ، دقیقا به همون دلایلی که همه دوست ندارن جشن تولدشون برسه بعلاوه یه دلیل دیگه ؛ این که امسال واسه اولین بار تولدم رو خونه نیستم ،‌پارسال به هر جون کندنی بود تولدمو خونه موندم و برنگشتم بندر اما امسال نه […]

عینک

تازه اول دبیرستانی شده بودم ، قاعدتا باید همه ی پله های یه نردبون واسه آدم یه معنی و یه شیرینی داشته باشن اما پله هایی مثل پا گذاشتن به دوران دبیرستان وسط دوره ۱۲ ساله ی تحصیل به آدم حس خاصی میدن ، انگار که چهار تا پله یکی کرده باشی و رفته باشی بالا […]